آرزو دارِ توییم ای سرمان گرم خیالت کاش مرگ آید و ما را برساند به وصالت زیر پایت غزل اشهدمان را که سرودیم می فرستیم سلام و صلواتی به جمالت اینکه دستان تو را بوسه زده خلقت عالم اختیاری ست که داده ست خدای متعالت شاید از خویش بپرسی به سَلونی تو که هستی ای که حتی نرسیده ست قد ما به سوالت شرط اول قدم آن است که مجنون تو باشم حافظ از عهد خدا گفته و از شرط وصالت مولای من هرکه بی حب تو سجاده نشین شب و روز است عمر را سجده کنان می گذراند به بطالت حکم حِلّیت و حُرمت حَکَم آب و شرابی خون ماری که به هرکیش حرام است حلالت ای که از دار جهان جز دل ما هیچ نبردی داری از لطف بیا سر کِشی مال و منالت کاش در عصر تو بودیم غباری سر راهت سهم ما بود فقط یک قدم از شصت و سه سالت عدل در راه سفر کردنت از خاک سفر کرد بر مزار تو نشستیم به ترحیم عدالت