
گفتُ ای قربانتان جان و تنم ای ضیاءِ دیدههای روشنم دادهام از شیرهی جان شیرتان تا که سازم طعمهی شمشیرتان الله الله، ای دو اسماعیل من جَهدُ بنماییدُ در تقدیم تن ای دو مَهسیما، جوان خوشخصال شیر زینب هردو را بادُ حلال آن دو معصوم صغیر و بیگناه از حرم کردندُ رو بر رزمُگاه وآن دو کودک نقطهوار اندر میان کوفیان هم، همچو پرگار از کران بر رجزخوانی امانشان کَس نداد هرکسی بر قتلشان بازو گشاد صفزنان از چارُسو با مکر و شِید یک جهان صیادُ بر گرد دو صید اوفِتادند آن دو کودک روی خاک با تن مجروح و جسم چاکُ چاک تا حسین آوای ایشان را شنید آمد و رخسارهی ایشان بدید هر زنی آمد پی دیدارشان بوسه زد بر چهرهی خونبارشان غیر زینب کز حرم نآمد برون بلکه اشکش هم نزد سر از جَبون