من دیگه آخرین نفسهامه و دارم میرم از گیر و دار دنیا دلم میخواد با جونودل گوش بدی به این وصیّتی که دارم؛ اسماء! از تو میخوام که بعد رفتن من هوای فاطمهم رو داشته باشی تا وقتی که نفس داری توو سینهت مبادا از زهرای من، جدا شی مادری کن براش و دستوپا کن مرهمی واسه قلب داغدارش دلم میخواد بهجای من که نیستم شب عروسیش، تو باشی کنارش اونروزیکه میخواست دنیا بیاد غریب بودم بین زنای مکّه نه مادری؛ نه دوست و قوم و خویشی تنها بودم توو آدمای مکّه نذار که زهرا مثه من غریب شه نذار که از غصّهها لبریز باشه نذار که از غصّهی بیمادری روزای زندگیش، غمانگیز باشه گذشت سالیان سال از اونروز وصیّت خدیجه بود و اسماء دوباره قصّهی غریبی بود و اهل مدینه، قهر بودن با زهرا اسماء باید بگه که واسه زهرا روزای آخر به چه منوال گذشت اینقده از درد کمر نخوابید که اون سهماهه، قدّ صدسال گذشت کاشکی بگه که اونروزای آخر زهرا میخواس که زودتر بمیره از ورم بازو و زخم سینه نشد حسینشو بغل بگیره جای خدیجه خالی بود ببینه دست کیا روو فاطمهش بلنده انقده سردرد داره که باید دستمال زردو به سرش ببنده سخته تحمّلش برای اسماء ببینه اشکای علی میریزه سخته که نیمهشب برای غسلش آب روی جسم فاطمه بریزه