زنی فراتر از ادراک و برتر از اوهام
سیدرضا نریمانیپسندیدن29
بازدید33.2K
زنی فراتر از ادراک و بدتر از اوهام که جلوه کرده در او شأن زن به معنیِ تام زنی چنان که خدا هم به او رسانده سلام که بوده است مسلمان جلوتر از اسلام کسی به درک مقامش نمیرسد هرگز به درک معنیِ نامش نمیرسد فَأینَ مثل خدیجه نبود در عالم خدیجه کیست بپرس از پیمبر خاتم گدای سفرهی اکرام اوست صد حاتم از او اگر چه نوشتند عالم و آدم ولی مدارج شأنش هنوز ناپیداست همین مقام بس او را که مادرِ زهراست اَمینه بود اگر همسر امین شده است تمام ثروت او خرج راه دین شده است که جزء چهار زن برتر زمین شده است به امر حضرت حق، اُمِّ مؤمنین شده است تمام ثروت اسلام در خزانهی اوست چرا که عرش خداوند فرشِ خانهی اوست کسی که در عرب و در عجم مثال نداشت فضائلش همه رو بود پس سؤال نداشت که درک نور نیازی به قیل و قال نداشت خدیجه بیشتر از بیست و هشت سال نداشت به جهل و کینه از او خط به خط غلط گفتند صحیحهای دروغین فقط غلط گفتند کنار نام رسول خدا و شیر خدا نوشته است خدا نامِ نامیِ او را چنان که بین رجزهای ظهر عاشورا حسین گفت: أنا بنُ خدیجةَ الغرّاء چرا که قبل همه بوده از غدیر آگاه و گفته أشهد أنَّ علیاً ولیالله چه بانویی که چنان ترس از خدا دارد که از رسول خدا خواهش دعا دارد و بر خلاف بقیه چنان حیا دارد که از گرفتن حتی عبا إبا دارد ولی به خواسته رسید آخر سر شفیع مادر خود شد شفیعهی محشر رسید روحالامین در دقائل آخر گرفته بود ولی پنج تا کفن در بر یکی برای خدیجه یکی به پیغمبر به گریه گفت قرار است این سهتای دگر برای فاطمه و حیدر و حسن باشد ولی حسین قرار است بیکفن باشد از درد غربت داشت کوثر گریه میکرد زهرا به روی قبر مادر گریه میکرد خاک مزار مادرش را میگرفت و با دست خود میریخت بر سر گریه میکرد یاد گذشته یاد آینده برای این مادر و دختر، پیمبر گریه میکرد گرم تماشای عزاداریِ آنها یک گوشهای آرام حیدر گریه میکرد تکرار شد این قصّه اما در دل شب این بار زینب زار و مضطر بر روی قبر مخفیِ مادر به یاد آن شعلهها و آن یاس پَرپَر وقتی که خون تازه از مسمار میریخت انگار بر حال علی دَر اشک میریخت دست خدا را دستبسته میکشیدند زهرا به مظلومیِ شوهر... **** وقتی یه نگاه ساده، سختته با این کسالت به بازوت که زحمت میدی، میخوام آب شم از خجالت همین که الان پیشمی، خیلیه همین که هنوز دارمت، خیلیه همین که نمردم از غمت، خیلیه حق داری اگه این روزا، نمیشه بلند شی از جا با اون ضربهای که خوردی، مرداشام میفتن از پا همین که چشمات وا بشه، خیلیه همین که منو ببینی، خیلیه همین که بتونی بشینی، خیلیه چقدر دلم میسوزه، نشد که دستم وا شه زدن تو رو جوری که، قدِّ علی هم تا شه کاری که با بانوی او مسمار کرده هفت آسمان را بر سرش آوار کرده از رنگ و روی فضّه فهمیده حیدر نجّارِ دَر بر در چه میخی کار کرده