ما را چه نیازی است که دنیا بپسندد

ما را چه نیازی است که دنیا بپسندد

[ محمدرضا میرزاخانی ]
ما را چه نیازی است که دنیا بپسندد
کافی است فقط یوسف زهرا بپسندد

قمبر شدن این است که هر لحظه بگویی
من راضی‌ام آن گونه که مولا بپسندد

مجنون دمی از سرزنش خلق نرنجید
دیوانه شد آنقدر که لیلا بپسندد

ما دغدغه داریم که ارباب ببیند
ما دغدغه داریم که سقا بپسندد

نه فکر حسابیم نه دنبال ثوابیم
ما آمده‌ایم ام ابیها بپسندد

بگذار بخندند به این زار زدنها
می‌ارزد اگر زینب کبری بپسندد

کسی که طعنه‌ی افسردگی میزد به اشک ما
عزادار تو را یک لحظه ناراحت نخواهد دید

فقط تو بین جون و اکبرت فرقی نمی‌بینی
کسی فرزند را هم شانه‌ی رأیت نخواهد دید

به صورت تو رسیدم، به صورت افتادم
ببین دم پیری به زحمت افتادم

سنگ‌ها در عوضم صورت او بوسیدند
تیرها سخت در آغوش علی چسبیدند

نمک زندگی من پسرم بود ولی
نمک زندگی‌ام را به زمین پاشیدند

مجلس ختم گرفتم کنار بدنش
عوض فاتحه خوانی، همگی رقصیدند

دنبال صدای دلبرم افتادم
با سر به کنار اکبرم افتادم

تا پهلوی نیزه خورده‌اش را دیدم
یک لحظه به یاد مادرم افتادم

آنقدر بند ز بند بدنت وارشده است
می‌توان در دل قنداقه تو را برد حرم

تکه‌های بدنت را که مرتب چیدم
تازه دیدم بدنت شکل علی‌اصغر شد

هفت بار از جگر سوخته‌ام ناله زدم
مرد و نامرد همه غربت من را دیدند

کار تشییع تنت یک روز زمان خواهد برد
کار تنش زیاد ولی وقت من کم است 
یک شب برای شستشوی این بدن کم است

کار تنش زیاد ولی وقت من کم است
دیدی آخر همه زانو زدنم را دیدند

من و توایم محرم عمه، بقیه نامحرم

نظرات