من با تو به چشم آمدم و هیچ نبودم
محمدرضا میرزاخانیپسندیدن2
بازدید3.8K
من با تو به چشم آمدم و هیچ نبودم چون سایه عَدَم بود سراپای وجودم تقدیر من این است که دربندِ حسینم دیدی که گشودی در و من پَر نگشودم ***** هیچ امیدی نباشد بر من و احوال من مستحق هیچ پروازی نباشد بال من كارهاي من وصالت را به تاخير افكند بوی هجران میدهد پروندهی اعمال من من دگر آن نوكرِ خوب و قديمی نيستم اين لباس نوكری گِريَد بر اين احوال من بارها دستم گرفتی و نمکگيرت شدم بارها شد، جای من تو آمدی دنبال من بارها خوردم زمين از جا بلندم كردهای شكر این نعمت نباشد از زبانِ لالِ من ياد آن حال و هوایِ خلوتِ با تو بخير با دعای خويش ده تغيير سوءِ حالِ من تا دَمِ آخر منم شرمندهی احسانِ تو من گنه كردم تو كردی گريه براحوال من ***** پیکرت تا جدا جدا میشد ذکر زینب خدا خدا میشد پیکرش را که پشت و رو کردند زخم های تازه داشت وا میشد کاش پیش از رسیدن زینب شمر از روی سینه پا میشد بلند شو از سینهی عشقم خنجرو بردار از گلوگاش خودت دلت نمیسوزه میبینی شمارش افتاده نفسهاش پشت به آسمون حسین و نخوابونش تموم بکن کارشو دیگه برنگردونش بیشتر از این به زیر آفتاب نسوزونش پنجه انداخت لای موهای تو و زینب دست به گیسو زد برای اینکه نریزن توی گودال به همه رو زد یک زن تنها این همه اوباش ابوفاضل بیا داداش به سمت خواهره هنوز چشماش ابوفاضل بیا داداش چشمِ حرامی با حرم رو به روشد بیا برگرد خیمه ای کَس و کارم منو تنها نگذار ای علمدارم آب به خیمه نرسید فدای سرت حسین قامتش خمید ی فدای سرت ***** تو مثل جون عزیزی اگر که برنخیزی رقیه رو میبره عدو برا کنیزی خیمهها میشه غارت، زنا میرن اسارت میشه به خواهر تو، جلو چشا جسارت