
شعله اش در سینه اش آهش در نفس با هلال خود سخن میگفت و بس كی هلال من به وقت سنان از چه وقت ظهر كردی عیان این همه انگشتان ز چیست روز روشن وقت استهلال نیست روز روشن روی نی وقت زوال كس ندیده خون بریزد از هلال ای تو خود قرآن و زینب آیه ات ای من و محمل خجل از سابه ات با سرت شمع دلم گردیده ای ساربان محملم گردیده ای ای جمالت را جمال داوری ای سر نورانیت خاكستری تو به چشم من بده از نیزه نور من گلوی پاره میبوسم ز دور من نه آن هستم كه از پا اوفتاد هرچه آمد پیش در هم كوفتم صبر در موج بلا رام من است بحر غم در قلب آرام من است من به اقیانوس خون بشكافتم من امام خویش را دریافتم من گرفتم پیكرت را روی دست من به مقتل خصم را دادم شكست من كتك خوردم كنار پیكرت تا كنم دفع خطر از دخترت این من این داغ تو این ظلم عدو گر سخن با من نمی گویی نگو ای مسیح فاطمه اعجاز كن غایتی به خود سخن آور