
گداى خوشه چينم تا قيامت خرمن او را كه حسرت ميكشد فردوس عطر گلشن او را چنان مشكل گشا باب الحوائج، كاشف الكرب است گرفتند اوليا اللهِ عالم دامن او را نديدم سربلند و سرفرازى را مگر اينكه بديدم محضر ام البنين خم گردن او را مُعيّن گشته مُزد فاطميه دست اين بانوست كه معنا كرده سفرهدار زهرا بودنِ او را اميرالمومنين همسر، ابوفاضل پسر، به به بنازم اين مقام و جاه و شأن احسن او را عباى مرتضى را وصله كه ميزد همه ديدند كه نخ ميكرد جبرائيل بعضا سوزن او را زيارت ميكنم جاى رباب و نجمه و زينب مزار اطهر او را، مُعلا مدفن او را اگر ديروز جارو كرد زير پاى زينب را كنون جارو كشند اينسان ملائك مسكن او را چنان جانسوز مرثيه ميان كوچه سرميداد كه ميديدند مردم گريههاى دشمن او را به او گفتند عباست صدا ميزد حسينم كو؟ نشانش داد زينب پارهى پيراهن او را