نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

کاش فیضی زِ فیوضات غمش میبردیم کاش سوزی زِ شررهای دمش میبردیم کاش فرصت بشود با دمِ لبیک حسن سرِ خود را همه نذرِ قدمش میبردیم روز محشر همه از روی تأسف گویند کاش ما دست به سوی علمش میبردیم ای خدا کاش شبِ هفتم ماه صفرش دستۀ سینهزنی در حرمش میبردیم روزی آید که ببینم به بقیع مهمانم من بگویم حسن و فاطمه گوید جانم بستهام چشمِ طمع بر درِ احسان حسن آمدهام تا که شوم دست به دامان حسن جلوهای کرد و همه زندگیِ من را ساخت شدم از روز ازل بیسر و سامانِ حسن هرچه داریم همه از کَرَمِ این آقاست نام ما را بنویسید مسلمانِ حسن نشد از نام سگِ کهف کتاب آلوده نام ما را بنویسید به ایوانِ حسن صلحِ سبزش عَلمِ سرخ به پا کرد، حسن کربلا را به خدا کربوبلا کرد، حسن چه کسی مثل حسن دستِ کرامت دارد ناسزا میشنود، باز عنایت دارد دو سه باری همه اموالِ خودش را بخشید این چه طبعی است که اینقدر مناعت دارد پسرِ ارشدِ زهراست همه معتقدن به حسین و به اباالفضل ولایت دارد روز پروازِ حسن، روز عزایش به خدا مثلِ زهراست اگر که دو روایت دارد روز محشر که همه خسته دل و گریانند گریه کنهای حسن سوی جنان خندانند ***
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد