نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست این سرزمین غمزده در چشمم آشناست این خاک بوی تشنگی و گریه میدهد گفتند غاضریه و گفتند نینوا دستی کشید بر سر و بر یالِ ذوالجناح آهسته زیر لب به خودش گفت کربلا طوفان وزید از وسط دشت ناگهان افتاد پرده دیده سرش روی نیزههاست زخمیتر از مسیح در آن روشنای خون روی صلیب دیده سر از پیکرش جداست طوفان وزید و قافله را برد با خودش شمشیر بود و حنجره و دید در مناست باران تیر بود که میآمد از کمان بر دوشِ باد دیده که پیراهنش رهاست افتاد پرده دیده به تاراج آمدست مردی که فکر غارت انگشتر و عباست بر گشت اسب از لب گودالِ قتلگاه افتاد پرده دیده که در آسمان عزاست
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد