
همینکه از راه میرسه محرم پر میکشم به سمت کودکی هام لباس مشکیمو میپوشیدم و دستمو میدادم به دست بابام بابام میگفت حرم همون جاییه که گریه میکنیم برای آقا خدا بیامرزه گذشتگان رو خیلی دلش میخواست بره کربلا هر چی دارم رو مدیونم بابامم خیلی منو تو مجلست میآورد خیلی میزد خودش تا روضه خون میگفت تو کوچه مادرت زمین خورد مادری گفت حسین و همه جا ریخت بهم حسین یادم میاد تو دسته های عزا گریه میکرد تو کاسه ها مَشکمون مشک علمدارتو با تیر زدند واسه اینه که میریزه اشکمون دل عزادارات میگیره وقتی دل اهل و عیال تو شکستند زنجیرزنی مون واسه اینه آقا زنجیر به پاهای رقیه بستند نافله ی دارالاماره پیش چشمش تار شد پله پله روضه ها در هر قدم تکرار شد لحظه ای مسلم به سمت کربلا عازم شد و گاه پشت در نشست و ضربه ها تکرار شد پله ی اول خودش حر شد رها شد از خودش پله ی اول همین جا بود که سردار شد پله ی دوم کنار کاروان میدید که زانوی اکبر رکاب زینب کرار شد پله ی سوم سه سال انگار از عمرش گذشت پیر شد در چشم مسلم کاخ کوفه خوار شد پله ی چهارم رسید و صحبت ناموس شد چشم ها را بست بیزار از سر بازار شد پله ی پنجم حسن را در میان کوچه دید کربلا شد کوچه قاتل هم در و دیوار شد پله ی بعدی میان پله ها تقسیم شد زیر پای اسب، هم قد سپهسالار شد پله ی هفتم صدای تشنگی را میشنید از کمان تیری رها شد مرغ ماهی خوار شد پله پله ارباًاربا شد تنی در کربلا بر لب شمشیر ها نام علی تکرار شد از خجالت آب شد پله که مشک از دست رفت نیزه باران شد عمو و علقمه نیزار شد خون سرازیر است در این پله سمت قتلگاه بر سر مسلم تمام پله ها آوار شد پله ی آخر سر خود را سر دروازه دید اولین سر ها رسید و آخرین دیدار شد