نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

نگاهم کن دلم یک خلوتِ جانانه میخواهد کبوتروار آمد روی گنبد، دانه میخواهد عطش دارم تو در جریانی و دیریست میدانی دلم یک جرعه از دریای سقاخانه میخواهد ضمانت کردی و از دستهای مهربانِ تو برای بستنِ پیمان، دلم پیمانه میخواهد فدای آن گلایلهای بالای ضریحت که ملائکپرور است و دورِ خود پروانه میخواهد گدا را به درباری نمیداند فقط اینکه سلامی مهربان و کاملاً شاهانه میخواهد سر از دیوارِ گوهرشاد عمری برنمیدارم که غمهای وسیع و بیشمارم شانه میخواهد به گنبد عادتم دادی کنارِ صحنِ آزادی کبوتر بچهات را رد نکن که لانه میخواهد به دعوتنامه محتاجم نگاهم خیره ماندهست و برات کربلا از دست صاحب خانه میخواهم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد