نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

من بیوضو موی تو را شانه نکردم حالا به دنبال سرت باید بگردم من که هرکس گرهی داشت کمک از من خواست گرهی خورده به کارم که ندانم چه کنم هر شب حسن در خواب میگوید مغیره دست از سرش بردار کُشتی مادرم را فاتح خیبر ز در وا کردن عاجز گشته است در ره مسجد و خانه به زمین میخوردم از همان روز شده ورد زبانم، چه کنم؟ آسمان بر ورق خاک همان لحظه نوشت من زمین خوردهترین مرد جهانم چه کنم؟ تو در این شهر فقط چشم به راهم بودی ای همیشه نگرانم، نگرانم چه کنم؟ هر شب حسن در خواب میگوید مغیره دست از سرش بردار کُشتی مادرم را
هنوز نظری ثبت نشده