نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

فرمود مولا هر که با ما نیست برگردد غربت هر آنچه بیش عزّت بیشتر گردد امشب شب طولانی عُشّاق بیدار است گرمِ مناجاتی تا امشب سحر گردد هر کس که میماند شود یک تکّه از جانم جریان فردا تا قیامت مستمر گردد از تشنگی و شدّت عشق فنا در عشق شور و عطش در خیمه آسان شعلهور گردد کز یاد لَعلِ خشک طفل شیرخوارِ من سقا رَود در آب اما تشنه برگردد فردا همین موقع شما مهمان زهرایید تا حَشر عالم از شما بهتر نخواهد دید دشت و سکوت و عرش و شور و بزم رِندانش جشن حسین و ماتم ما عید قربانش شور لِقاءَ الله افتادست در سرها که روز، روز رقص شمشیر است و میدانش چه عید قربانی شود که میزبان فردا لبتشنه قربانی کند فرزند مهمانش در خیمهی چشم خویش را بستهست مولا و دُخت علی دارد به دامانش سرِ جانش یا دَهر اُفِ لَک به لب دارد ز دوری خِیلِ خلیلانش رفیقانش عزیزانش امشب شب شور و شب آخر شب جنگ است ارباب ما بر دوستان خویش دلتنگ است یادش بخیر آن روزها آن روزها تن را میساختم با روح و دور انداختم من را همشهریان و خانهها با کیسههای خاک از یادها میبرد در فردوس بودن را مادر بزرگانم برای بچههای شهر میبافتند از حلقههای مِهر جوشن را هر کس لباس دیگری را شست ثابت کرد من چاکرم من نوکرم را راست گفتن را از بانوان شهر خرمشهر درماندم تفسیر میکردند با ایثار خود زن را یا دَهر اُفٍ لَک که من در نفس زندانم میگریم امشب با امام خود به یارانم یاران من در اصل یاران خدا بودند بیچاره من بودم کجا آنها کجا بودند جسم شریف هر کسی دو رو برم اما من در هوای نفس آنان در هوا بودند من ابتدای راه خاکی حرم آنها از آخر صف سالها در کربلا بودند من تشنه بودم سهم آب خویش بخشیدند سردار عشق و ساقی لب تشنهها بودند امشب امیدی هست برگردم به شهر خویش شهری که در آن خوبها فرمانروا بودند شهری که هر جا یک محله دارد آن شهر است در واقع شهر عشق اربابم کلان شهر است ای خوش به حال آنکه هر ماهش مُحَرم شد ای خوش به حال آنکه با مولاش مَحرم شد هر کس که عاشقش شد همه گویند عاقل نیست آدم به حکم عَلَّمَ الاسماء ادم شد یک سال عاشق رفت در عقل الظاهر برگشت در دامان مادر تا مُحرم شد سرگشته بودم خسته بودم تشنهلب بودم هر جا عَلَم شد پرچم عباس زمزم شد دیشب میان راهبندانِ دم هیئت در گوشم این نجوای روضه از مُقَرَم شد فریاد زد مظلوم سر لبتشنه میبازم با ظلم قدر یک سرِ سوزن نمیسازم از رَعد طبل و برق سِنج و صورِ آن فریاد ملّیت اسلام و شهر عشقم آمد یاد از هفتشهر عشق رد شد طایر روحم آخر نشستم روی دیوار حسین آباد روضه مرا میبُرد کم کم تا دمِ گودال آنجا که شاهِ تشنهکامان روی خاک افتاد یک پنجه از مویش میان پنجهی قاتل یک پنجهی دیگر میان زلفهای باد گودال بود و قاتل و مقتول و صاحبدَم از سینهی زخمیش مادر میکشد فریاد آبت ندادند ای حسین من بمیرم من دستی ندارم خنجر از قاتل بگیرم من آن دم بریدم من از حسین دل کآمد به مَقتل شمر سیَهدل او میدوید و من میدویدم او سوی مقتل من سوی قاتل او می نشست و من مینشستم او روی سینه من در مقابل او میکشید و من میکشیدم او خنجر از کین من ناله از دل
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد