نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

آه از آن ساعتی که با تن چاک چاک نهادی ای تشنه لبصورت خود روی خاک تنت به سوز و گداز تو گرم راز و نیاز سوی خیام حرم دو چشم تو مانده باز آمده از خیمه گه خواهر غم دیده ات دیدو که شمر از جفا نشسته بر سینه ات گفتو بده مهلتی تا برسم بر سرش برادرم تشنه است مبر سرش از پیکرش
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد