
شبیه اجدادش، توی معرکه سخن میگه تموم حرفاشو، پای جنگ تن به تن میگه اِن تَمکُرونیه فَانَابنُ الحَسَن میگه دارن انگار عقیق یمنو میبینن زرهی نیست ولکن کفنو میبینن پیر مردها همه وسط دشت صف بستن بعد ده سال دوباره حسنو میبینن وحشت آور میجنگه، چه مظفر میجنگه مو به مو مثل جدش، توی خیبر میجنگه به فنون رزمیِ، خود حیدر میجنگه علم که میکوبه، به دل زمین جنون میده رجز که میخونه، تن ازرقو تکون میده هنر نماییشو به باباش حسن نشون میده رفت تا آینهی حضرت زهرا باشه رفت تا موج خروشان به دریا باشه اصلا انگار نه انگار سیزده سالهاست مرد اونه که با سن کم آقا باشه عالی و اعلا قاسم، والی و والا قاسم میره به قلب لشکر، توی میدون تا قاسم میگه الله اکبر، از حرم سقا قاسم