نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

سلام بابای خوب و مهربونم دیر اومدی چرا عزیز جونم؟ از این تنور به اون تنور کافیه امشب میخوام تو بغلت بمونم از چی بگم برات دردت به جونم؟ بدجوری ناراحتم و خزونم میشه بگی کمتر بهم بخندن؟ خنده نداره لکنت زبونم هفت سالهها دندونشون میافته من که فقط سه سالمه باباجون هر دو قدم با سر زمین میافتم از بسکه سنگین بود بابا دستاشون بابا موی سرم سوخت چشم ترم سوخت بال و پَرم سوخت شبا یه گوشه روی خاک میشینم خاطرههاتو میگیرم به سینهم قول بده که نترسی باباجونم چند وقته تو سرفهم خون میبینم تا از درِ خرابهمون رد میشن یه نون و خرما برامون میریزن ماها رو با انگشت نشون میدن و میگن که این خارجیا کنیزن گمون کنم مریض شدم بابایی آخه دارن هِی ناخنام میافتن خیر نبینن زجر و سنان تو صحرا از مادرت فاطمه بد میگفتن بابا دراومد اشکم وقتی که میزد لگد به سینهم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد