سر سلسله‌ی سلاله

سر سلسله‌ی سلاله

[ حنیف طاهری ]
سرسلسله‌ی سُلاله‌ی پاکی
معنای لمّا خَلَقتُ الأفلاکی

ای نفس نفیس مرتضی، احمد
تفسیر شریف وَ الضُّحَی، احمد

ای خاتم حلقه‌ی رسالت، تو
وی هادی خَلق از ضلالت، تو

ما یَنطِقُ جز به وحی گفتارت 
وحی است تمام فعل و رفتارت

ای بغض تو کفر و حبّ تو ایمان
ابن عَمِ هَل أتَی عَلَی الإنسان

ای نوکر آستان تو جبریل
وی بنده و سائل تو میکائیل

ای فاطمه را پدر ابوالزهراء
طُوبَی لِمَن آمَنَ بکُم طُوبَی

هم جدّ امام مجتبی هستی
هم جدّ شهید کربلا هستی

مَمدوح تمام آیه‌ها خویت
افتاده دلم به دام گیسویت

وَ النّور، قسم به آن تجلّایت
وَاللَّیل، قسم به چشم بینایت

مقبول به نعمت شفاعت، تو
فرمانده‌ی واجبُ الإطاعة، تو

تو عقل نخست و قاسمُ الأرزاق
تو آینه‌ی مکارمُ الأخلاق

فرمود خدا لَعَمرُک از بهرت
در خشم رود خدا به یک قهرت

موسی است کَلیمِ طورِ چشمانت
عیسی است مُقیم خوان احسانت

آدم شده مُلتَجی به اسمایت
فخریّه‌ی عالم است زهرایت

شیرازه‌ی کائنات در دستت
سرتاسر ممکنات سرمستت

ای جایگهت مقام أو أدنَی
وی نقش نگین گنبد مینا

وی روح قُدُس میان دستانت
صد یوسف مصر عَبد و دربانت

وی مظهر آیه ألَم نَشرَح
وی مُستمع نوای قَد أفلَح

ادراک ز درک تو فرومانَد
افلاک مقام تو نمی‌دانَد

ای شاهد بر تمام امّت‌ها
وی اصل و فروع و عین رحمت‌ها

عمری اگرم به معصیت طی شد 
نومید دلم ز رحمتت کی شد؟

سوگند که در قیامت کبری
ما را نبری ز یاد یا طاها

آنجا که یَفِرُّ مِن أخیه آید
دستان تو عِقدِ کار بگشاید

آن دم که جبال سُیِّرَت گردد
وآن دم که بحار سُجِّرَت گردد

گر شام سیاه عَسعَس‌ام آید
 یک صبح إذا تَنَفَّس‌ام آید

تو صبح امید شب‌نشینانی
فعّال لِما یُرید یزدانی

نی غالی و کافر و بداندیشم 
چون پیرو حقّ و حیدری کیشم

تو شهر علوم و حیدرت چون در
حیدر چو تو و تو پا به سر حیدر

ما غیر تو و علی نمی‌دانیم
جز مدح علی علی نمی‌خوانیم

ذکر تو به لب سَیَنجَلی گوییم 
 پیوسته محمد و علی گوییم           

شد به دوش احمد آن رشک مَلَک 
چون دعای مستجابی بر فَلَک 

از فراز کعبه بت‌ها در فِکَن
جمله اندر پای پیغمبر فِکَن

چون ز عرش دوش احمد باز گشت 
بر دل پاک علی این راز گشت
 
از ادب کاری که کردم دور بود 
پای من کتفِ رسولُ الله سود
 
گفت با وی سَروِ گلزار صفا 
کِای خدارا دست و پشت مصطفی

در شب معراج چون بالا شدم 
تا به خلوتگاهِ اَو اَدنی شدم 

از شکوه بارگاه کبریا 
در تَزَلزُل بودم از سرتا به پا 

شوق وصل دوست بر جانم فتاد 
رَعشه‌ای بر جان و ارکانم فتاد 

دستی آمد دوش هوشم را سپرد 
وحشت آن حال را از من بِبُرد

 لذتی کان شب از آن دستم نمود 
وز شراب دوستی مستم نمود

سال‌ها اندر پی‌اش بشتافتم 
در کف پای تو اکنون یافتم 

نیست خالی از تو جایی یا علی 
کفر اگر نَبوَد خدایی یا علی

پربازدید‌ترین‌های شعر مدح پیامبر اعظم (ص)(اعياد و ولادت‌ها)

محبوب‌ترین‌های پیامبر اعظم (ص)(اعياد و ولادت‌ها)

نظرات