نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دیدی نوزادو تا حالا دیدی دستاش چه کوچیکه بغل کردیش ببینی که گلوشم خیلی باریکه اگه باشه سبک خوابش باید دورش سکوت باشه میلرزه جسم کوچیکش یه وقت با ترس اگه پاشه فکرشو کن تو هلهله کشیده تیر و حرمله وقتی رها کرد از کمون چی شده از اون فاصله لرزید رو دستای بابا چرخیده شد سر بیهوا رباب و دید تا تو حرم بچه رو برد زیر عبا علی لای لای... چشاش اشکو دلش خونه تو سینش غصهای داره چه قصدی پای بابا رو به پشت خیمه میآره در آورد خنجر و آروم دور از چشمای این لشکر تا که خاک و کنارش زد بلند شد آهِ یک مادر همینجا پشت خیمهها چه غوغایی بشه به پا یکی نیزه آورده تا سر اصغر بره بالا بگیر چشمای مادر رو نبینه تا روی نی سر رو بسکه زدن نیزه تو خاک بهم ریختن یه پیکر رو علی لای لای...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد