
دو راهزن، دو حرامی، دو پَست بیتقوا شدند مانع و بستند راهِ زهرا را یکی از آن دو نفر آمد و لجاجت کرد سرِ قباله به خیرالنساء جسارت کرد نمک به زخم دِلش بین کوچه پاشیدند به اشک مادرِ ما آن دو رَذل خندیدند همین که بر رُخ گل، ضَربِ تازیانه نشست به خشتِ کوچه چنان خورد، بارِ شیشه شکست دلیل دارد اگر ضربه سخت و سنگین بود عفیفه بود و سرش بین کوچه پایین بود همان جراحتِ سختی که داشت از مسمار دوباره تازه شد آن دَم که خورد بر دیوار به روی خاک نشست و سرش زمین افتاد به پیشِ چشم حسن بود و ناله سر میداد زمین و عرشِ بَرین پُر غبار شد ای وای دو چشمِ مادرِ سادات تار شد ای وای شکست قَدِّ حسن با نظر به اَبرویش همین که دید رُخَش را سفید شد مویش فَلک به سوی زمین رو به سرنگونی بود میانِ دستِ حسن، گوشواره خونی بود رساند مادرِ خود را به خانه و دِق کرد از آن به بعد فقط کُنجِ خانه هِقهِق کرد **** شبِ جمعهست همه کربوبلا مهماناند روضهی پیکر عریان شده را میخوانند روضهخوان فاطمه و جنّ و مَلک گریانند حسنیها ولی آشفته و سرگردانند یک نفر نیست مدینه به کفن گریه کند لحظهای هم به غریبیِ حسن گریه کند بدتر از کربوبلا را سر او آوردند چه بلایی به سر مادر او آوردند حمله بر مادرِ بییاور او آوردند دست بالا جلو چشم ترِ او آوردند ناگهان خاک به آیینهی حیدر پاشید وایِ من از دو طرف صورت مادر پاشید ارث این صورتِ آشفته به گودال رسید دختر فاطمه با چادر پامال رسید وقت جان دادنِ آن پیکرِ بیحال رسید بعد سر حمله سوی غارتِ اموال رسید نیزهها ساخت برای بدنِ او قفسی نخ پیراهنِ او بود به دندانِ کسی