هفت پشتم به سر سفرهی آل حسنم که جهان ریزهخوارِ جاه و جلال حسن است ما که یک عمر فقط نان حلالش خوردیم خون ما پس همهی عمر، حلالِ حسن است در دل فاطمه هر لحظه مقرّب باشد هر که در سینهی او نقش جمال حسن است سرِ ما پیش خداوند شرافت دارد که سر ما همه بر خاکِ خیالِ حسن است عمر آن است که با یاد عزیزت برود عمر عشّاق فقط قال و مَقالِ حسن است ما گدایش شده و گردن او افتادیم که گدا هرچه کند باز وبالِ حسن است صاعقه بود جمل تا به خود آمد، افتاد بعد از آن کارِ همه شرح خصالِ حسن است سال در سال، حسن خرج عزا میبخشد اولِ ماه مُحرّم، سرِ سالِ حسن است رزق اشک است، خلوص است، گذشت است ولی هر چه رزق است، همه از پَر شال حسن است لحظهی آخرِ خود روضهی عاشورا خواند گریه میکرد که این گریه مجال حسن است با پسرهای خودش کربوبلا حاضر بود همه گفتند که در دشت، جلالِ حسن است شش پسر را همگی پیش کشید زینب جان از هلالِ سرِ این ماه، هلال حسن است او غریب است، غریب است، غریب گریهای هست، اگر گریه به حالِ حسن است