
دست در دست حسن بود که بیرون آمد مهر با ماه از اشراق مدینه سر زد سوی مسجد به شکوه و عظمت گشت روان گوئیا حیدر کرار رَوَد در میدان نه به کف دشنه و نه خنجر و تیغ و علمی قصد کردست کند فتح فدک را به دمی گام مردانه او لرزه به عالم انداخت گرد و خاک ره او خیبر دیگر میساخت . کوچهها گرم تماشای خداوند جلال عرش در زیر قدمهاش رسیده به کمال خطبه آغاز شد و با سخنش شد محشر ذوالفقار آخته انگار علی در خیبر محضر هیبت او کوه احد زانو زد آسمان سجده به خاک قدم بانو زد بانگ زد دست از این خواب گران بردارید هرچه دارید همه از من و حیدر دارید سر این سفره اگر روزی خود را بستید همگی ریزهخور حیدر و زهرا هستید گردش چرخ و فلک نیز به دستان علیست در رگ و ریشهی زهرا به خدا جان علیست اگر از بند به بند تن من جان برود نگذارم که علی بی کس و تنها بشود حرمت نان و نمک حق علی بود علی غرض از باغ فدک حق علی بود علی آن چنان تیغ کلامش نفس از دشمن برد عاقبت پرچم حیدر به سر مسجد خورد تا شنیدند حقیقت به رهش افتادند با خجالت فدک فاطمه را پس دادند حسنش بود که تکبیر مکرر میگفت و ان یکاد از نفس حضرت مادر میگفت آفرین بر تو و بر خطبهی تو مادر من همه دیدند چطور آمده قرآن به سخن گرچه زن بود ولی نیست چو او مرد غیور کوچهها از قدمش پر شد از احساس غرور ناگهان سایهی یک پست به دیوار افتاد بند بند فلک از دست ستم شد فریاد تیره شد کوچه و در شهر سکوتی پیچید دست شب رنگ سیاهی به رخ دهر کشید کوچهای تنگ و دلی سنگ خدا رحم کند صورت حوریه و جنگ خدا رحم کند میوزید از دل کوچه خبری سرخ کبود دیدهای تنگ حرامی به حرم دوخته بود دور و بر را نظری کرد نباشد خبری یا مبادا از این ره گذرد رهگذری هرچه مادر به عقب رفت عدو پیش آمد عاقبت تکیه به ناچار به دیواری زد ناگهان سایهی دستی روی خورشید افتاد پسرش سینه سپر کرد مقابل استاد جگر شیر حسن داشت ولیکن افسرد دستی از روی سرش رد شد و بر مادر خورد ضربهای از دو طرف بود و خسوفی پر درد رحم بر بی کسی فاطمه دیوار نکرد آن چنان زد که فلک پر شده از ناله چنین همه گفتند به هم عرش خدا خورد زمین تلخ این بود حرامی به خودش میبالید تلختر اینکه به اشک حسنش میخندید به تمسخر نظرش سوی حسن تا افتاد پارههای فدک فاطمه را دستش داد گفت این حق شما خنده کنان رفت که رفت با غرور از سمتش نعره زنان رفت که رفت مانده باقی حسن و بقیه راه دو قدم گریه و اشک و دو قدم ناله و آه با پر و بال شکسته نفسش بند آمد نفس هم قدم و هم نفسش بند امد راه میرفت و به لب داشت به زحمت سخنی حسنم حرفی از این قصّه مبادا بزنی راه کوتاه ولی کم نه از این فاصله شد هر قدم روی زمین خوردن او مسئله شد بذر ظلمی که در آن کوچه غم دشمن کاشت حاصلش عصر دهم لشکر کوفی برداشت برگ گل از ستم سیلی و غارت پژمرد دست نامحرم کوفی به پر معجر خورد