نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دراه میاد از تو صحرا یه کاروان پُر ماتم با پرچمی که نوشته کاروان مُحرّم میوزه با نفساشون سوز یک غم کهنه میرسن از دل صحرا همه با پای برهنه همه دریده گریبون از جامههای سیاشون بارون تنگ غرورِ اشک سرخِ چشاشون رو لبا نغمهی تلخ و حزینه بیاَمون میزنن بر سر و سینه چشمامون مثل ابر آسمونه گریهمون از پَر قنداقهمونه هرجا میرن میپوشونن صورت آیینهها رو این کاروان کرده جاری حس حضور خدا رو بیرق تیرهی ماتم به دست حضرت آدم موسی و عیسی گرفتن بازوی حضرت خاتم این کاروانِ عزادار دستهی اهل بهشته از رسول و پیمبر، از اولیاء و فرشته اشکشون برزخی در حرمینه نوحهشون دَم واویلا حسینه چشمامون مثل ابر آسمونه گریهمون از پَر قنداقهمونه دل زمین میلرزه از بغضی که توی گلوشه نِگین دستای خاتم یه محملِ تیرهپوشه کجاوهای که روی دوش فطرس و روحُ الاَمینه چشمهی سرخ عزای بانوی پردهنشینه از سوز نالهی بانو سیل اشک روونه دلت کباب میشه وقتی فاطمه روضه میخونه دشمنا میوهی قلبمو چیدن بیکفن سرشو تشنه بریدن
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد