
تو چِشام میبینی اشکایِ غمِ خواهرتو بیا اینبارو قبول کن، این کمِ خواهرتو همهیِ هستیِ من، برات حسین دوتا قربونیِ من، فدات حسین نه فقط این جونِ ناقابلِ من بچههام فدایِ بچههات حسین بذار بچههام بِرَن، بلکه آروم شه دلِ من بذار بچههام سَری، تویِ سَرا پیدا کنن یه کاری کن که منم، عقدههامو وا کنم جلو مادر سرمو بالا کنم ***** نمیتونم ببینم هیچکسی نیست دور و بَرِت مگه میشه تورو تنها بذاره این خواهرت ای فدایِ سرِ تو، خواهرِ تو جوونام نذرِ علیاکبرِ تو مگه میشه بذارم تنها بری دستِ خنجرا بیُفته سرِ تو فدایِ خونِ گلوت، خون به جگر داشتنِ من فدایِ بیکَسیِ تو، دو پسر داشتنِ من بذار بچههام بِرَن، جایِ من فدات بشن قَسَمِت میدم رومو زمین نزن ***** بسا قمر که زِ ابرِ طپانچهها پوشید چه یاسها که لباسِ بنفشه را پوشید ستارگانِ حرم را به ریسمان بستند بگو زِ جور، زمین را به آسمان بستند غریبگانِ مُرُوَت حیا نمیکردند زِ هیچگونه جنایت اِبا نمیکردند میانِ آنهمه لشگر چو بیکسم دیدند به اشکِ بیکسیام ناکِسانه خندیدند به باغ حمله نمودند خِیلِ گلچینان بدونِ رحم رسیدند قومِ بیدینان به خون، تمامیِ گلهایِ باغ آغشتند نه گل، نه غنچه، نه بلبل، تمام را کشتند