نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تو را آوردهام اینجا، که مهمان خودم باشی شب آخر روی زلفِ پریشان خودم باشی من از تاریکیِ شبهای این ویرانه میترسم تو را آوردهام خورشید تابان خودم باشی پدر نزدیک بود امشب، کنیز خانهای باشم به تو حق میدهم پاره گریبانِ خودم باشی اگر چه عمه دل تنگ است اما عمه هم راضیست که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی از این پنجاه سالِ تو، سه سالش قسمت ما شد یک امشب را نمیخواهی پدر جانِ خودم باشی سرت افتاد و دستی از مُحاسنها بلندت کرد بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی سرت را وقت قرآن خواندنت بر طشت کوبیدند تو باید بعد از این، قاریِ قرآنِ خودم باشی کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد فقط میخواستم امشب پریشانِ خودم باشی
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد