نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تو را آوردهام این جا که مهمان خودم باشی شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی من از تاریکی شبهای این ویرانه میترسم تو را آوردهام خورشید تابان خودم باشی حسین جانم (۴) فراقت گر چه نابینام کرده باز میارزد که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی پدر نزدیک بود امشب کنیز خانهای باشم به تو حق میدهم پاره گریبان خودم باشی حسین جانم(۴) اگر چه عمه دل تنگ است اما عمه هم راضی ست که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی از این پنجاه سال تو سه سالش قسمت ما شد یک امشب را نمیخواهی پدر جانِ خودم باشی حسین جانم(۴) سرت افتاد و دستی از محاسنها بلندت کرد بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی سرت را وقت قرآن خواندنت بر طشت کوبیدند تو باید بعد از این قاری قرآن خودم باشی حسین جانم(۴) کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد؟ فقط میخواستم امشب پریشان خودم باشی اگر چه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است تقلا میکنم یک بوسه مهمان خودم باشی (حسین جانم)۴ بابا...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد