نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

تشکر زِ خالق نهایت ندارد که حمدِ خداوند غایت ندارد بزرگی و اَلطاف و احسانِ سبحان به رحمت و نعمت نهایت ندارد اگرچه کسی هست در ناز و نعمت چه دارد اگر او ولایت ندارد زِ توحید کس بیولایت نگوید دلِ بیولایت هدایت ندارد بدونِ رضا رَه به توحید هرگز که اصلاً خدایش رضایت ندارد خدا را زِ روی رضا میتوان دید که گفته کلامم روایت ندارد؟ حدیثی که با سِلسِله نَقل گردد به رَدَّش کسی هیچ آیت ندارد زِ شرط و شروطی که فرمود آقا عَیان شد به ما جز عنایت ندارد زِ سمتِ شلمچه رسیده است مهمان چه حِصنِ حَصینی شده خاکِ ایران نِشابور بود و خدای مُجَسَّم نقاب از رخ خویش برداشت یک دَم قلمها زِ دستانِ حُضّار افتاد خدا هست این یا نبیِّ مکرّم؟ تَحیّر زِ چشمانِ پُر اشک میریخت و انگشت حیرت به دندانِ عالَم مَهِ روی یوسف کجا و جمالش که خورشید تابید از شرقِ عالَم عَناندارِ ناقه به فریاد میگفت: که "مَن مِثلی اِی خِیلِ اولادِ آدم" به آرامی از بینِ مَردم جدا شد و دریافت آن پینهزن را امامَم مگو سنگِ سلمانی آنجا طلا شد خوشا احتضار و وصالی فراوان و ایران سراسر شده فرشِ راهش زِ هر شهر گُل بود با خِیرِمَقدم قدمگاهِ او شد دِژی در خراسان که هرگز نباشد زِ دشمن هراسان قدومی که آورد نورِ خدا را بقا را عطا را صفا را وفا را به یارانِ ایرانیِ خود رسانده سلامِ علی و رسولِ خدا را اگرچه به ظاهر به تبعید آمد بنا کرد امّا مسیرِ وِلا را به یک دَم ولیعهدِ موسَی بنِ جعفر نکرده ولیعهدیِ اَشقیا را شناسانده شد عالِم آلِ احمد عیان کرد مظلومیِ مرتضی را احادیثِ جعلی همه برمَلا شد عَلم کرد فرمایشِ مصطفی را به اِعجاز و عِلم و جهاد و شهادت نشان داد اوصافِ خَیرُالنِساء را پِیِ یاریاش خواهرش خواهد آورد زِ شهرِ مدینه به قُم کربلا را مرامش خدایی، مقامش خدایی قیامش خدایی، پیامش خدایی خدایی که روزِ جزا آفریده جَنان را به عشقِ رضا آفریده جَنان و جهان و زمین و زمان را طُفِیلِ رضا بَهر ماه آفریده گلِ سَرسبد در میانِ رئوفان رئوفی زِ آلِ عبا آفریده میانِ حریمش ضریحی چو کعبه برای طوافِ شما آفریده (اَغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند) به صحن و رواق و شبستانِ کویش فضای نماز و دعا آفریده به زوّارِ چون من گنهکار آقا خطاپوشیِ هَل اَتیٰ آفریده برای پناه و اَمانِ مُحبّین حدیثِ شریفِ کساء آفریده به سَردربِ بابُالجوادش نوشته کرم را زِ اِبنُالرضا آفریده ندارد بهشت این همه باغِ رضوان بهشتم خراسان و ذکرم رضاجان زیارت به صحنِ عتیقش مهیّا کرامت زِ دستِ شفیقش مهیّا به بالاسرش با دو رکعت نماز است دعاهای قلبِ رقیقش مهیّا کنار گدا و غلامش نشیند و سفره برای رفیقش مهیّا نه آهو نه اُشتر، نه سگ را براند ضمانت زِ لطفِ دقیقش مهیّا زِ فیروزهاش آسمانی مُنوّر عطا از نگینِ عقیقش مهیّا اگر بندگی خواهی و پادشاهی به آزادگی در طریقش مهیّا دلِ سوخته دارد و اَبرِ رحمت شفاعت میان حَریقش مهیّا اگر خصمِ سرسخت داری غم مخور پِیِ اِنتقام است تیغش مهیّا غریب است اما غریبهنواز است و او عاشقِ اهلِ سوز و گداز است یاهو مدد یاهو مدد یا ضامنِ آهو مدد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد