
باید قصیده ای ز غم بی کران نوشت یک بار هم ز غربت صاحب زمان نوشت باید برای غربت او روضه ای گرفت یک بار هم ز گمشده جمکران نوشت در زندگی ما اثری از امام نیست باید که از پیآمده این داستان نوشت من اشتباه می کنم او گریه می کند باید برای غربت ان دیدگان نوشت باران که می زند همه جا پاک می شود تا روز حشر باید از این اسمان نوشت حالا دوباره وقت گریز غزل شده بر روی صفحه ای قلم روضه خوان نوشت دختر ز دوری پدرش پیر می شود مقتل برای شرح غمش قد کمان نوشت لبهای پاره پاره او چون پدر شده این روضه را دگر قلم خیزران نوشت شبهای جمعه مادر سادات کربلاست باید دوباره زیر قدم هاش جان نوشت [شبهای جمعه دلم غرق اهه زهرا مرضیه تو قتلگاهه با ناله میگه بُنیَ این کشته لب تشنه و بی گناهه آه بمیرم چرا سر نداره آه بمیرم که مادر نداره] امشب سلام دادم و دست شکسته ای من را میان قافله زائران نوشت ***