
باز انگار حسن، دست به دست زهراست تل شده کوچه و زهرای قبیله تنهاست باز هم حرف علی شد، سرنامش دعواست ریسمان، خنجرِ کند است و به مقتل غوغاست کوچهی سنگی و گودال به هم پیوستند قنفذ و شمر، در این فاجعه با هم هستند آمد و دید که غوغا شده دور پدرش یک نفر نیزه فرو کرده درون کمرش یک نفر هم زده بر صورت او با سپرش یک نفر هم زده با کهنه غلافی به سرش ولی الله تنش، زیر لگدها مانده نیزهی بد قلقی در دهنش جامانده حرمت خون خدا زیرسنان چال شدو زینت دوش نبی، زینت گودال شدو آنقد خون ز تنش رفت که بیحال شدو تن پاکش وسط هلهله پامال شدو **** نشسته شمر روی سینهی من کشیده تیغ بغض و کینهی من همین که تیر و نیزه مست کردند هزاران تکّه شد آیینهی من اگرچه رفته جان از پیکر من چه میخواهد سنان از پیکر من یکی او را بگیرد شرط بسته نماند استخوان در پیکر من ********* گلوبند عمویت رفته غارت و سربند عمویت رفته غارت نبودی کاش، دشمن بیحیا شد کمر بند عمویت رفته غارت