
این همه راه دویدم ز پِیِ دلدارم به امیدی که در این دشت برادر دارم خیز و نگذار مرا سمت اسیری بِبَرَند من که از راهیِ بازار شدن بیزارم گفتم اینجا را نَه دوست دارم بازارو، این بازارو نَه محوِ دیدارِ تو بودم منو غافل بودم که از تماشای تو خلقی به تماشای من است بی محمل بُردَنَم دستای بسته چِهِل منزل بُردَنَم چند تا بی مُرُوَتِ قاتِل بُردَنَم سرِ هر کوچه من سنگ میخوردم سَیِدَنَا الغَریب سَیِدَنَا المَظلوم سَیِدَنَا العُریان