ای ولیِّ خدایِ عَزَّ وَ جَلّ

ای ولیِّ خدایِ عَزَّ وَ جَلّ

[ ابوذر بیوکافی ]
ای ولیِّ خدایِ عَزَّ وَ جَلّ
شأن تو از هر آفریده اجلّ

چترِ فیض تو بر سرِ آفاق
سایه گسترده، تا ابد ز ازل

در پناه تو، ای خلیلِ خدا
نپذیرد بنای وحی، خِلل

ای صلای تو، وحدتِ توحید
ای پیام تو اتحاد ملل

خیز و از دامن حرم بزدای
نام «عُزّی» و ننگِ «لات و هُبل»

باز «اصحاب فیل» زنده شدند
دست در دست «وارثان جمل»

بنشین! بر سریر عدل و امان
بنشان! آتشِ جدال و جدل

پرده‌بردار «یا امین الله»
از نفاق منافقان دغل

گر مقدّر شود، به آسانی
مشکل غیبت تو گردد حل

با تو تجدید عهد خواهم کرد
طوطی طبع من به قول و غزل

شب یلدای هجر می‌خوانم
از حدیثی مُفصل، این مُجمل

دل به جان، جان به لب رسید بیا
«اِنَّ خیر الکلام قَلَّ و دَلّ»

من که همچون هلال، از غمِ هجر
زانوی غم گرفته‌ام به بغل

وصف «ماءِ مَعین» کنم تا کی؟!
«وَ مِنَ الماءِ کُلَّ شَیءٍ حَیّ»

از تو گُل‌زار وحی، خُرم شد
لبِ گُل وا به خیر مقدم شد

به امید نجات «نوح نبی»
دست بر دامن تو در یم شد

از تو آتش صفای گُلشن یافت
به «خلیل خدا» مسلّم شد

قطره‌ای از سحاب رحمت تو
در بیابان چکید و «زمزم» شد

نَه همین از صفای «ابراهیم»
که ز سعی تو کعبه محکم شد

دست بر دامن تو زد «یعقوب»
که به «یوسف» رسید و بی‌غم شد

شد «کلیم» از تو «موسی عمران»
که به وادی قُدس، مَحرم شد

تا گرفت از تو درسِ صبر «ایوب»
به صبوری عَلم به عالم شد

فیض عام تو در دل دریا
مونِس «یونس نبی» هم شد

باز کردی تو نطق «عیسی» را
که به عصمت، گواهِ «مریم» شد

ای مرام تو التفات و کَرم
بی‌تو دل‌ها، صراحی غم شد

سر و سامان عشق، بر هم خورد
چهره‌ی روزگار درهم شد

هر کجا سروِ راست قامت بود
زیرِ بارِ مفارقت خَم شد

در مقامی، که خیل مشتاقان
در فراق تو صبرشان کم شد

وصف «ماءِ مَعین» کنم تا کی؟!
«وَ مِنَ الماءِ کُلَّ شَیءٍ حَیّ»

ای ز صبر تو صبر، مات، بیا
ای تو سرچشمه‌ی حیات، بیا

«یابنَ وَ العادیات، یابن الطّور»
«یابن طاها و مُحکمات» بیا

«یابن آیات و بیّنات» اَلغَوث
«یابن یاسین و ذاریات»، بیا

فصلِ «آتَیتُمُ الزّکوة» رسید
اصلِ «قد قامتِ الصّلوة» بیا

جز تو «یابن الدَّلائل المشهود»
کیست؟! مجلای نور ذات، بیا

جز تو «صدرُ الخلائق ذوالبِرّ»
کیست؟! ای احمدی‌صفات، بیا

جز تو سِرِّ «اَقِم بِهِ الحَق» کیست؟!
تو به حق می‌دهی ثبات، بیا

جز تو «یاین المَعالِمِ المأثور»
که به ما می‌دهد برات؟ بیا

ای همه قدسیان به قربانت
ای سر و جان ما فدات، بیا

عطش کربلاست در دل من
تشنه‌ام، تشنه‌ی فرات، بیا

غرق بحر غمم «بِنَفسی اَنْت»
آخر ای کشتی نجات، بیا

وصف «ماءِ مَعین» کنم تا کی؟!
«وَ مِنَ الماءِ کُلَّ شَیءٍ حَیّ»

آخرین حجت خدایی تو
که ز خلق خدا، جدایی تو

خلف صالحی و منتَظَری
پسر مکه و منایی تو

گُل دامان نرگسی آری
زاده‌ی سُرَّ مَن رءایی تو

نور چشم خدیجة الغَرّاء
قرة العین مصطفایی تو

ای حَسن‌خصلت، ای حسین‌صفات
وارث علم مرتضایی تو

گلبن سرخ زُهرة‌الزهرا
جلوه‌ی سبز مجتبایی تو

یادگار هُداة مهدیّین
ناشرُ رایةَ الهدایی تو

تو نَه‌تنها مُذِلِّ اعدایی
که مُعِزاً لِاولیایی تو

ای که در قابِ قوسِ اَوْ اَدنی
زینت عرش کبریایی تو

همه جا غرق عطر توست ولی
محو گُل‌زار کربلایی تو

عقده از کار عالمی وا کن
که نسیم گره‌گشایی تو

اینکه می‌گویم «اَینَ وجهُ الله»
چون جمال خدانمایی تو

اینکه فریاد می‌زند مُضطر
چون یُجاب اذا دعایی تو

آخر ای مُحیی مَعالِمِ دین
در حجاب این‌قَدَر چرایی تو

ای وجود تو رمز یُحیِ الارض
ای امید بشر، کجایی تو؟!

بی‌رضای خدا، ز پرده‌ی غیب
گرچه دانم برون نیایی تو

وصف «ماءِ مَعین» کنم تا کی؟!
«وَ مِنَ الماءِ کُلَّ شَیءٍ حَیّ»

پربازدید‌ترین‌های شعر مدح ابوذر بیوکافی امام زمان (عج)(اعياد و ولادت‌ها)

پربازدید‌ترین‌های شعر مدح امام زمان (عج)(اعياد و ولادت‌ها)

محبوب‌ترین‌های امام زمان (عج)(اعياد و ولادت‌ها)

محبوب ترین‌های ابوذر بیوکافی

نظرات