
ای دختر جلالَت و ای خواهر وقار بانوی مُلک عصمت و ناموس کردگار ای مانده در تو هیبتِ حیدر به یادگار ای انعکاس فاطمه در چشم روزگار پیشت چراغها همه بیاستفادهاند از سایهی تو نور به خورشید دادهاند تو آمدی که مظهر اهلِ کساء شوی تا جلوهگاه آیهی «قالوا بلیٰ» شوی در قامت زنان، شرفِ لا فتیٰ شوی زینب شدی که زینتِ شیر خدا شوی هر چند گفتهاند که امُّالمَصائبی با جوشنِ حجاب، اسداللهِ غالبی جایی که امرِ نامگذاریت با خداست اسم تو مثل اسم علی فوقِ کیمیاست آری، حساب فهم تو از دیگران جداست عِلم لَدُنّیِ تو همان عِلم انبیاست با آن زبان که گفتهای یک، دو نگفتهای ای سِرّ اعظمی که کماکان نهفتهای کوه از صلابت تو در عالَم، اشارتی هفت آسمان ز وسعت قلبت، کنایتی نقلِ روایتِ تو، چه نیکوعبادتی اینکه غلام کوی تو باشم، سعادتی منّت خدای را که همین هست مذهبم من شیعهی حسینیِ اسلامِ زینبم از هر دو سمت نسبتِ تو میرسد به نور خورشید در حضور تو چون میکند ظهور از ظِلّ سایهات به ادب میکند عبور فَخرُالمخدّراتِ حرَم، زینبِ صبور اُختُالحسین! در عظمت کیست مثل تو؟! اقرار میکنم احدی نیست مثل تو از تو به وقتِ حادثه طوفان شکست خورد اولاد قاتل در وسط میدان شکست خورد از زخم پات خار مغِیلان شکست خورد کوفه درست لحظهی طغیان شکست خورد این شهر مثل صید اسیرِ کمند شد فریاد اُسکُتوی تو وقتی بلند شد دیدی هلال را به سر نی به وقت ظهر دیدی خمیده شد کمر نی به وقت ظهر آتش نشست بر جگر نی به وقت ظهر جا ماند بر تنت اثر نی به وقت ظهر آنان که مست دور و برت نعره میزدند با خطبهخواندن تو به زانو در آمدند با اینکه مثل فاطمه بی بال و پر شدی تو یک تنه حریف هزاران نفر شدی هشتاد و چند کودک و زن را سپر شدی هرجا که شعله بود تو پروانه تر شدی آه دل شکستهات از عرش هم گذشت وقتی که ریخت درّ حسینی میان دشت