
آنجا که اشک، پای غمت پا گرفت و بعد بغضی میان سینهی من، جاگرفت و بعد وقتی که ذوالجناح، بدون تو بازگشت این دخترت، بهانهی بابا گرفت و بعد ابری سیاه بر سر راهم، نشسته بود ابری که رووی صورت من را گرفت و بعد آنجا صدای مادر دلخسته میرسید آری! صدای گریهی زهرا گرفت و بعد همراه آنصدا، لب طفل سهسالهات ذکر محمّدا و خدایا گرفت و بعد هرکس که زنده بود از اهل خیام تو مویهکنان شد و ره صحرا گرفت و بعد دور از نگاه غیرت عبّاس، رووی نی آتش به خیمههای تو، بالا گرفت و بعد پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل