نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ناگهان شهر قم از رنج و بلا عاری شد بركت از در و دیوار بر آن جاری شد و به همراه همان ابر كه باران آورد مهربایِ خدا در زد و مهمان آورد از تبارِ گل و آیینه كسی آمده بود مژده ای دل كه مسیحا، نفسی آمده بود آب در دست اگر هست زمین بگذارید و به تعظیم در این خاك جبین بگذارید دختری آمده از ایل و تبارِ حیدر از هر آنچه بنویسیم فراتر برتر وصف او را نتوان گفت به یك منظومه گفته معصوم به او، فاطمۀ معصومه آفتابی كه به سر، چادری از شب دارد جلوۀ فاطمه و هیبت زینب دارد ذوالفقارِ سخنش تیغ به كف میآید از نفسهاش فقط عطر نجف میآید آفتابی است كه اعجازِ فراوان دارد چادرِ فاطمیاش عطر خراسان دارد به تماشای خدا آمده بود امّا حیف او به دنبال رضا آمده بود امّا حیف آمد اینگونه ولی هرچه كه آمد نرسید عشق همواره به مقصد نرسید كه اویس قرنی هم به محمّد نرسید عاقبت حضرت معصومه به مشهد نرسید قصّه این بود و به وصفش قلم ما در ماند داغ دیدارِ برادر به دلِ خواهر ماند ماند تا آیینۀ مادرِ دنیا باشد حرم او حرمِ حضرت زهرا باشد صبح، شب میشد و شب نیز سحر هفده روز چشم در راهِ برادر شد اگر هفده روز دم به دم پلك ترش، روضه مرتب میخواند شك ندارم كه فقط، روضۀ زینب میخواند
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد