نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

موسمِ سفر اومد، عمه جان حلالم کن امشبی که بیتابم، فکری به حالم کن هرکجا که گریه کردم، روبروم نشستی تا سرا رو میآوردن چشماتو میبستی خدایا عممو ازم نگیر منو از عمه بگیر آخه خستس، پریشونه عمم چشماش، پر خونِ عمم دیگه، نمیتونه عمم، خدا «خدایا، عممو ازم نگیر، منو از عمه بگیر»۳ پای من دیگه خستس، کوه غم، روی دوشم مثل شب چشام تاره، سنگین شده گوشم دشمنا همش میگفتن، خون من حلاله عمه جون میگفت چی بوده، جرم این سه ساله؟ خدایا، عممو کردن اسیر منو از عمه بگیر آخه اشکم، شده قاتلِ عمه ای وای، چه خون شد دل عمه شدم، دیگه مشکل عمه، خدا «خدایا، عمم و ازم نگیر، منو از عمه بگیر»۳ روزگار گذشت از من، کودکت دیگه پیره دخترت باباجونم، تا نیای نمیمیره وقتی توی کوفه گفتن، دختر کنیزم عمه جون میگفت تو ماه عمهای عزیزم خدایا، عمه شده پیرِ پیر منو از عمه بگیر آخه عمم که نداره شکایت اما، دیگه بسه اسارت امشب، شده وقت شهادت، خدا «خدایا، عممو ازم نگیر، منو از عمه بگیر»۳
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد