
غروب بود و غمی می وزید در کوچه و پلک فاجعه ای می پرید در کوچه هوا گرفته، زمین تیره، آسمانها تار غروب بود و شب اما رسید در کوچه در امتداد دو دیوار سنگی نزدیک فرشته ای پر خود می کشید در کوچه و کودکی که پر چادری به دستش بود کنار مادر خود می دوید در کوچه در امتداد دو دیوار سنگی نزدیک چهل نفر همه از سنگ، دید در کوچه به خشم پنجه ی خود می فشرد نامردی همان که لب ز غضب می گزید در کوچه کشید چادر مادر بیا بیا که برگردیم کبوترانه دلش می تپید در کوچه چه شد که زد چه به روزش رسید با سیلی صدای مادر خود می شنید در کوچه غروب بود ولی مثل گوشواره شکست و کودکی شده مویش سپید در کوچه