زير باران دوشنبه بعد از ظهر
سید مجید بنی فاطمهپسندیدن4
بازدید2.6K
زير باران دوشنبه بعد از ظهر اتفاقي مقابلم رخ داد وسط كوچه ناگهان ديدم زن همسايه بر زمين افتاد سيبها روي خاك غلطيدند چادرش در ميان گرد و غبار قبلاً اين صحنه را نميدانم در من انگار ميشود تكرار آه سردي كشيد حس كردم كوچه آتش گرفت از اين آه و سراسيمه، گريه در گريه پسر كوچكش رسيد از راه طفلكي چند بار بر زمين افتاد دو قدم مانده بود تا مادر گفت برخيز خانه نزديك است جان بابا بيا بيا مادر گفت آرام باش چيزي نيست به گمانم فقط كمي كمرم... دست من را بگير گريه نكن مرد گريه نميكند پسرم چادرش را تكاند و با سختي ياعلي گفت و از زمين پا شد پيش چشمان بيتفاوت ما نالههايش فقط تماشا شد *** خدايا كاش ايمان جان بگيرد كمي دنيا به ما آسان بگيرد گلم در بين آتش چادرش سوخت خدايا ميشود باران بگيرد دلم دريا، دلم آتش، دلم خون و جاري از در و ديوار هم خون هم از چشمان بابا ميچكد اشك هم از پهلوي مادر دم به دم خون