
زهرا مرا شکسته پر کشیدند غریب و خونجگر کشیدند به پیش چشم پر ز خونم تو را چهل نفر کشیدند زهرا در آن کشاکش نفس گیر دگر شدم ز جان خود سیر همان دمی که زد مغیره به بازویت غلاف شمشیر زهرا بهار من خزانت آمد چه بر سر امانت آمد به زیر دست و پا که بودی صدای استخوانت آمد زهرا دوباره غرق خون سبو شد چو حمله ور به در عدو شد شنیدم از صدای محسن که میخ در کجا فرو شد ***