
بهار خونه ی علی دیگه به رنگ پاییزه کاسهی خونه چشماش و دلش ز غصه لبریزه انگاری که آسمون هم از غصه هاش اشک می ریزه خسته شده از این زمونه می خواد دیگه زنده نمونه بانوی خانه ی علی شد ارغوانی صورتش رسیده جون بر لبش و دیگه بریده طاقتش با این که سنی نداره، ولی خمیده قامتش خورشید عمرش لب بومه زندگی زهرا تمومه بانوی حیدر میون بستر افتاده و هی می زنه نفس نفس با قلب خسته، پرش شکسته، دنیا شده براش شبیه یه قفس بانوی حیدر، شده شبیه گلی پرپر، داره می ره از خونه بانوی حیدر، رخساره اش رنگ نیلوفر، داره می ره از خونه بانوی حیدر، با قلب محزون، چشم تر، داره می ره از خونه بانوی حیدر، شکسته بال و شکسته پر، داره می ره از خونه از ضرب سیلی چشمای فاطمه تیره و تاره وقتی که راه می ره، همش دست روی دیوار می ذاره دستای فاطمه دیگه تاب و توونی نداره انگار شکسته دست و بازوش خون جاریه از زخم پهلوش خونه رو جارو می زنه با حال و روز مضطرش وقت وضو می ریزه خون از گوشه های معجرش حال خراب مادرُ داره می بینه دخترش زینب می گه با قلب خسته مادر کی پهلوتُ شکسته؟ حضرت زهرا، بی کس وتنها وقتی میون موج خون نشسته بود از عمق سینه، حیدر کشید آه ولی چه زود دستای مولا بسته بود بین کوچه ها، هیزم و آتیش و شعله ها، واویلتا واویلا بین کوچه ها، یک زن و یک لشکر اعدا، واویلتا واویلا بین کوچه ها، ناموس حیدر شده تنها، واویلتا واویلا بین کوچه ها، افتاده روی زمین زهرا، واویلتا واویلا لحظه ی آخر فاطمه آهسته صحبت می کنه انگار برای زینبش داره وصیت می کنه از سفری پر از بلا داره حکایت می کنه جون همه رسیده بر لب جاری شده اشکای زینب با چشم پر ز خون میگه شرح غم و رنج و بلا از غم بی کسی و از خورشید روی نیزه ها میگه یه روزه پیر می شه دختر من تو کربلا ای زینبم ای نور عینم جون تو جون حسینم یه روزی مادر، بی یار و یاور یکه و تنها می مونی با یک سپاه در تاب و در تب، می بینی زینب پیکر پاره پاره ای تو قتلگاه روز عاشورا، سر حسین روی نیزه ها، تنهای تنها زینب روز عاشورا، شعله ی آتیش تو خیمه ها، تنهای تنها زینب روز عاشورا، خیمه به چشم حرامیا، تنهای تنها زینب روز عاشورا، تن حسین زیر دست و پا، تنهای تنها زینب