
دوباره از نجف گفتم نسیمِ صبحگاهی را که پَر دادیم دلها را کبوترهای چاهی را زیارتنامه شد شعرم همین که از علی گفتم شرافت میدهد این نام، کاغذهای کاهی را نه عالَم بود نه آدم که آن دَم دستِ حق میدوخت به قدّ و قامتِ مولا قبای پادشاهی را همیشه مادرم میگفت خلقت کارِ دستِ اوست که بر این سقفِ شب پاشیده پولکهای ماهی را میان نقطههای نور، ماهی بینظیر آمد شبم روز است حالا که امیر ابنِ امیر آمد که هست اینکه علی دارد سرش را روی دامانش که بوسه میزنند از شوق، امامان هم به دستانش خجالت میکِشد مهتاب از نور جبینِ او حسودی میکند خورشید بر ماهِ شبستانش اگر بیرق بیفزاید اگر قامت بیاراید فَلک را سقف بشکافد کجیِ تیغِ بُرّانش که هست این سربهزیرِ بینظیرِ شیرگیری که خیالِ فاطمه تخت است با او از عزیزانش تعالیالله از این چشم و تعالیالله از آن اَبرو که حیران میشود حتی علی از آن کمان اَبرو شجاعت را شهامت را عَلم را محترم کرده خدا نامِ بلندش را به عِلّیین عَلم کرده برای خطی از مدحش که میخواهد خدا گوید مُرکّب کرده دریا را، درختان را قلم کرده پَری در زیر پایش شَهپری هم روی خودِ اوست دو بال از جبرئیلش را خدا اینگونه کَم کرده دهانها وا، تپشها تند، بند آمد نفَسهاشان عرق میریزد این لشکر، زمین انگار دَم کرده اگر جامه بِدَر کردند اگر شلوار تَر کردند جوانیِ علی اینجاست اگر یک دشت رَم کرده کسی میآید از غوغای او عالم زمینگیر است اگر بَد میرَمَد لشکر فقط تقصیرِ این شیر است حرم از روز، روشنتر چه حاجت ماه را هر شب حرم وقتی که دارد نورِ بسمالله را هر شب من از نوری که دارد علقمه هر روز فهمیدم بغل میکرده این بِرکه جمالِ ماه را هر شب به مژگانش سیَه کرده چه غوغا با مناجاتش چه خوش با گریه تَر کرده سپاهِ شاه را هر شب زمانِ پاسداریاش، زمانِ آب آوردن فقط میگفت یا زینب، تمامِ راه را هر شب فقط از مَشک میپرسند طفلانِ پریشانش چه رازی داشت لبخندش که پیدا بود دندانش
عمادرضا حیدریبسیار عالی و زیبا