نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دست دل میزنم به دامانت میسرایم برای چشمانت ای که رحمت شبیه به باران میچکد از میان دستانت عین آبی و من کویرترین تشنهی قطرههای بارانت نظری ای جناب بسمالله تا شوم آشنای قرآنت من کیام تا فداییات باشم جان عالم فدای سلمانت کفتری گم شده در این دشتم آشیان دِه مرا در ایرانت آفتابی شبیه خورشیدی نور باریدهای و تابیدی بر سر هر که بود در عالم هر کسی هر کجا که میدیدی از ازل بودهای شبیه خدا تا ابد ماندگار و جاویدی هیچ کس تا مقام تو نرسد تو تجلّیِ نابِ توحیدی خانهی خشتیِ تو خالی بود هر چه بود و نبود بخشیدی لحظهی خلق عالمِ ایجاد لحظهای بود که تو خندیدی تا شوم پیش پایتان پرپر سر من را جدا کن از پیکر یا بسوزان مرا به باد بده مثل پروانه مثل خاکستر نذر کردم برای تو باشم تا دَم مرگ تا دَم محشر بر سر سفرهی تو مهمانم بده یک جرعه آب از کوثر سائلم دست خالی آمدم بده آقا به من هم انگشتر نیمهی دیگر رسول خدا بی تو کامل نبود پیغمبر تاج لولاک روی سر داری شیرمردی امیر و سرداری ذوالفقار آمد و خدا فرمود باید این را فقط تو برداری در حدیث آمده که پشت نداشت زرهای بر تنت اگر داری بیسبب نیست ترس دشمن تو اسدللهی و جگر داری دست ما را گره بزن بر آن شال سبزی که بر کمر داری ای که مثل خدا به هر جایی هر چه که هست تو خبر داری شد مقدّر تو دست حق باشی از زمانی که دست داد به تو خلق جنّت تمام شد و خدا در آن را که بست داد به تو دست ما نیست بین عالم ذر دلمان که شکست داد به تو اختیار تمام عالم را از زمان الست داد به تو حق هر آنچه که هست داد به تو هستِ حق فاطمه است داد به تو
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد