نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

حال که ای همسفر، بی تو سفر میکنم زاد ره خویش را، خون جگر میکنم تیره کنم صبح را، شعله زنم شام را زآنکه شب خویش را، بی تو سحر میکنم بیکفن و چاک چاک، پیکر تو نقش خاک چاک به دل میزنم خاک به سر میکنم من که ز آغاز عمر، بی تو نکردم سفر خیز و نگه کن ببین با که سفر میکنم هر قدمم میزنند، نام تو را میبرم هر طرفم میکشند، بر تو نظر میکنم هر خطر آید به پیش، بر دل و جان میخرم در عوض از دخترت، رفع خطر میکنم ای پسر مادرم من نه تو را خواهرم؟ مثل تو پیش بلا سینه سپر میکنم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد