
ای شیشهی عمر علی خوردی ترک پیش چشَم از چادر خاکی تو زهرا خجالت میکشم از جنگ برگشتی مگه انقدر که زخمات کاریه از چادر خاکی تو انگار هنوز خون جاریه جای غلاف مونده رو پیکرت ای باخبر از غم حیدرت سخته بگم پیش چشم همه خوردی زمین بیهوا فاطمه فاطمه یا فاطمه، فاطمه جوری میون کوچهها زد با غلافش بیهوا دیگه بعیده بعد از این دستای تو بالا بیاد از لحظهی افتادنت هرچی بگم بازم کمه کاشکی میشد من جای تو آتیش بگیرم فاطمه میبینمت روی خاک توی دود میبینمت صورتت شد کبود موندم با این حسرت و واهمه جوری زدن پا نشی فاطمه باشه قرار ما دو تا تنگ غروب تو کربلا اونجایی که شمر و سنان دارن میان تو قتلگاه این پیکر خسته چقدر تیر و سنان میخواد مگه دفن تنی که بیسره چند روز زمان میخواد مگه سنگین شده سینهی تو حسین گریون شده از غمت عالمین از روی تل میبینه خواهرت خنجر داره میبُره حنجرت ****** (خوشی ز عمر ندیده خدانگهدارت صنوبری که خمیده خدانگهدارت) (مادرش آمده گودال نچرخان بدنش استخوانهای گلویش ز قفا ریخت بههم)