یادته روز تولد

یادته روز تولد

[ مهدی رعنایی ]
یادته روز تولد 
وقتی دیدی گریه کردم
توی گوشم گفتی داداش 
ماجرای کربلا رو

بعد اون هر شب تو خوابم 
کابوسش رو می‌بینم که 
از توی جسمت با گریه 
در میارم نیزه‌ها رو 

دنیا کابوسمو تعبیر کرده
صورتت لِه شده، تغییر کرده
نیزه‌ها رو کشیدم از تنت باز
یه نیزه بین دنده گیر کرده

شمر موهاتو گرفته 
چشمات سیاهی رفته، پَرپَر نزن
پنجه نکش رو خاکا
گفتم به شمر که با پا انقدر نزن
بازه چشمِ حسینم
از پشت سر بسه، هی خنجر نزن

حسین عزیزِ دلم، عزیزِ دلم، عزیزِ دلم...

یادته اون روزایی که 
توی گرما مادرِ ما
هر دفعه که تشنه بودی 
فوری واسه‌ات آب می‌آورد 

وصیت کرد وقتِ خوابت 
نذاریم تشنه بمونی
دَمِ آخر واسه امروز 
گریه می‌کرد، غصه می‌خورد

لبات از تشنگی خشکه دوباره
مادرت نیست که واسه‌ات آب بیاره
تو میگی تشنمه سنان با خنده 
جلو من هی اَداتو در میاره 

زخمات نشد شمرده 
از بس که نیزه خورده توی تنت
رو خاکِ داغِ صحرا 
با نعلِ تازه اَسبا کوبیدنت 
زشته بمونی عریان
اصلاً کجاست حسین جان پیراهنت؟

حسین عزیزِ دلم، عزیزِ دلم، عزیزِ دلم...

نظرات