
گیسو سفید می كنی اما نمی كُشی جان بر لبم رسیده كه من را نمی كُشی از پیرمردهای عزایت شنیده ام ما را كه پیركرده ای آقا نمی كشی خونی بریز و دور كن از خویش، چشم بد با ظرف آب آمدم اینجا، نمی كشی آتش گرفته ام كه ببینم چه می كِشی اما چرا به وقت تماشا نمی كشی من ذره ذره آب شدم پای اشك تو من را میان ذكر حسینا نمی كشی امشب میان روضۀ تان داد می زنم كنج خرابه می كُشی ام یا نمی كُشی