نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

گوشهی گودالی با لگد پامالی مادرت میبینه زخمی و بیحالی روی خاک صحرا تیر و سنگ نیزهها حسین شلوغه قتلگاهت چیزی نمونده دیگه از سپاهت چی بود مگه گناهت؟ ریخته بههم صورت مثل ماهت چیکار کردن جای بوسههای مادرو نکشید کُندی خنجرو شمر حیا کن تورو قرآن روی سینش دیگه راه نرو چشم تو سوی خیمه تو خطر افتاد آبروی خیمه از هایوهوی خیمه معلومه رفته یکی توی خیمه بمیرم من درآوُرد اشک رقیه رو وای الان میکُشه بچه رو داره میدوئه رو خارا یکی داد میزنه من حالم خرابه، خراب بشه خرابه روزاشم شبیه شباش پُر از عذابه دختر غیر بابا رو پای کی بخوابه؟ غلاف نخورده بازوم این اثر طنابه تاره چشمام زخم پاهام حرفی بزن قهری باهام؟ دیدی عمّه اومد بابام صدام گرفته پدرم برگشته دعام گرفته دل عمّه خیلی برام گرفته نفسم بین نالههام گرفته من نه بازار میام، نه عروسک میخوام، عمّه مهمون رسید من همون روسریو میخوام که بابام خرید بیصدا بگم صورتم شکسته خوب نمیتونم بابا بگم از کجا بگم از شبی که نفسم نمیاومد بالا بگم اون همه نیزهدار، که نرفتن کنار تاره چشمای من از کدوم کوچه سرت رو بردن ای وای من راستی گم شدم دنبال سرت بودم بازیچهی مردم شدم بیهوا زدن من تورو صدا زدم اونا زجرو صدا زدن
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد