
من بیوضو موی تو رو شونه نکردم حالا به دنبال سرت باید بگردم شبهای جمعه انگاری بازم خیمهها آتیش میگیره انگاری بازم موی تموم دخترا آتیش میگیره شبهای جمعه با آه زهرا کربلا آتیش میگیره روضه نمیخواهد تنی که سر ندارد قربان آن آقا که انگشتر ندارد جانم حسین... شبهای جمعه مادر بُنیّ میگه و خواهر میافته چشمای زهرا بازم به زخم گودیِ حنجر میافته مادر به یاد اون پنجههای شمر و موی سر میافته شبهای جمعه مادر به سمت گودیِ گودال میره با درد پهلو اونجایی که پیکر شده پامال میره زیر و رو شدی، پشت و رو شدی چهجوری با مادرت روبهرو شدی بیهوا زدن، با عصا زدن جلو خواهر تو با کف پا زدن تو افتادی زمین خوردم پاشو داداش ببین دستاتو آوردم حسین وای... به تنت نیزه جابهجا کردن با دوازده ضربه سرو جدا کردن تو رو مقتول بالدّما کردن تو رو قطعه قطعه کردن و رها کردن مهمون اومده، خواب دیدم که کربلا بارون اومده زوّار اومده، کاروانِ بیعلمدار اومده