نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

گفتی میان خیمه برایت دعا کنم فکری برای نالهی اَدرِک اَخا کنم برخيز و بين مرا به تمسخر گرفتهاند آخر چطور پيش تو بايد نوا كنم با من نگو كه جان برادر مرا نبر اصلاً نمیشود كه تو را جا به جا كنم ديگر عبا نمانده بچينم تو را در آن ديگر جوان نمانده به خيمه صدا كنم چشم تو را دو دست تو را ابروی تو را ماندم چطور گریه بر این ماجرا کنم از پهلوی تو نیزه کشیدن محال شد فرض محال نیزه زِ پهلو جدا کنم گیرم درآورم همه را من خودت بگو با ابروان وا شده از هم چهها کنم من هرچه زودتر به سوی خیمه میروم تا گوشوارِ دختر دلخسته وا کنم من میروم به خیمه که هم بهر پیکرت هم از برای معجر زینب دعا کنم ترسم از این بود که تو پاشیدهتر شوی باید تو را شبیه خودم بوریا کنم
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد