نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

پدرجان آمدی بی پیکری که از آن قامت، تو تنها یک سری که ندارد حالِ من تعریفی امّا بمیرم من، تو از من بدتری که چرا یک جای سالم در سرت نیست تو بابا جانشین حیدری که نگفتی با خودت با این سر و وضع دلیل مُردنِ این دختری که چرا انقدر هستی نامرتب کجا رفتی پر از خاکستری که مسلمانان تو را آزار دادند پدر تو وارث پیغمبری که به دست ساربان انگشتری بود گمانم بود آن انگشتری که همه طول سَفَر دستِ خودت بود ولی بردند مثل معجری که همه طول سفر روی سرم بود و میپوشاند آن موی سری که میان شعلههای خیمهها سوخت ندارم جُز حصیری معجری که شب و روزم نمیگوید رقیّه کبودی و شبیه مادری که پدر موی سَرِ من سوخت امّا اَمان از آتش و میخِ دری که میانِ شعلههایش مادرم سوخت همانجا بود که بال و پرم سوخت
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد