نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

دلم گرفت مرا که قَلم گرفت عمو گمان کنم که مرا دستِ کم گرفت عمو برای آنکه مرا لحظهای رها نکند زمانِ رفتن از عمّه قسم گرفت عمو فقط به خیمه منم شیرخواره هم رفته ولی مسیر مرا از حرم گرفت عمو شب وداع به من گفت خیمهها با تو به گریه بوسهای از صورتم گرفت عمو شلوغ شد دمِ گودال ناگهان دیدم زِ روی اسب زمین خورد و غم گرفت عمو صدا زدم که کمی نیزه را معطّل کن به قتلگاه تو پایم قدم گرفت عمو که گفته است تو بی لشگری یتیم حسن میان معرکه دستش علم گرفت عمو در آن شلوغی مقتل همین که دیدم شمر به روی سینه نشسته دلم گرفت عمو ضریح من حسنی است لشگر کوفه چه سهمی از بدن کوچکم گرفت عمو
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد